تشرف حاج غلام عباس و توصیه حضرت به دوری از هوای نفس

تشرف حاج غلام عباس و توصیه حضرت به دوری از هوای نفس
مورد دیگری که حاج غلام عباس(حیدری دستجردی)خدمت ولی عصر ارواحناه فداه مشرف شده و جریان آن را برای نویسنده نوشته اند این مورد است:
تابستان یکی از سالهای 47یا48شمسی بود،به دهی که زادگاهم می باشد(دستجرد)رفته بودم و پیوسته می خواستم که جمال امام زمان(عج)را زیارت کنم،وبرای زیارت آقا برنامه ای شامل دعا و نماز اجرا نموده و در آن حال در عشقش گریه می کردم.
شبی از شبها که کسالتی هم عارضم شده بود و بنا بود ساعت 12 شب طبق دستور پزشک دارو بخورم ساعت5/9خوابیدم و نیت کردم که ساعت 12 بیدار شوم و بیدار هم شدم چراغ فانوسی که فتیله اش را پایین کشیده بودم تا در موقع حاجت از آن استفاده شود،خاموش بود به محض این که رفتم تا آن را روشن کرده و دوا بخورم،دیدم سید جلیل القدر و با وقار که وجودش خانه را روشن کرد،وارد اطاق شدند.
به مجرد دیدن آن جمال دل ارا،مشغول فرستادن صلوات شدم.سید آمدند تا نزدیک من و من بلندتر صلوات می فرستادم.قیافه آقا به نحوی نورانی بود که من طاقت مشاهده و ایستادن روی پاهای خود را نداشتم.زبانم یاری تکلم نداشت،در این حال آقا رو به من کرد و فرمود:
((هنوز اسیر نفست می باشی؟))من مانند کسی که برق او را گرفته باشد،مثل یخ افسرده شده ،خجالت کشیدم .آقا رفت و من مشغول گریه شدم.عنایات حضرت ولی عصر(عج)،ص98


مورد دیگری که حاج غلام عباس(حیدری دستجردی)خدمت ولی عصر ارواحناه فداه مشرف شده و جریان آن را برای نویسنده نوشته اند این مورد است:
تابستان یکی از سالهای 47یا48شمسی بود،به دهی که زادگاهم می باشد(دستجرد)رفته بودم و پیوسته می خواستم که جمال امام زمان(عج)را زیارت کنم،وبرای زیارت آقا برنامه ای شامل دعا و نماز اجرا نموده و در آن حال در عشقش گریه می کردم.
شبی از شبها که کسالتی هم عارضم شده بود و بنا بود ساعت 12 شب طبق دستور پزشک دارو بخورم ساعت5/9خوابیدم و نیت کردم که ساعت 12 بیدار شوم و بیدار هم شدم چراغ فانوسی که فتیله اش را پایین کشیده بودم تا در موقع حاجت از آن استفاده شود،خاموش بود به محض این که رفتم تا آن را روشن کرده و دوا بخورم،دیدم سید جلیل القدر و با وقار که وجودش خانه را روشن کرد،وارد اطاق شدند.
به مجرد دیدن آن جمال دل ارا،مشغول فرستادن صلوات شدم.سید آمدند تا نزدیک من و من بلندتر صلوات می فرستادم.قیافه آقا به نحوی نورانی بود که من طاقت مشاهده و ایستادن روی پاهای خود را نداشتم.زبانم یاری تکلم نداشت،در این حال آقا رو به من کرد و فرمود:
((هنوز اسیر نفست می باشی؟))من مانند کسی که برق او را گرفته باشد،مثل یخ افسرده شده ،خجالت کشیدم .آقا رفت و من مشغول گریه شدم.عنایات حضرت ولی عصر(عج)،ص98