اسماعیل هِرقلی امام زمان(عج) را دید!

پیرمرد گفت:این بزرگوار امام عصرِ(علیه السلام)توست.


شیخ علی اکبر نهاوندی(ره)در کتاب خود العبقری الحسان می نویسد:
   در اطراف شهر حله شخصی به نام اسماعیل هرقلی بود. پسر او شمس الدین بازگو کرد: پدرم فرمودند ..در زمان جوانی در ران پای چپم دملی که آن را توثه می گویند به اندازه  یک کف دست پیدا شد.هرسال در فصل بهار می ترکید و از آن خون و چرک بیرون آمد و من را از هر کاری باز می داشت. به حله رفتم و به خدمت عالم بزرگوار آقای رضی الدین  علی سید ابن طاوس رسیدم و از این ناراحتی گِله نموم. سید جراحان شهر را حاضر نمود. ایشان مرا معاینه کردند و همه گفتند این دمل روی رگ حساسی است و راهی غیر از بریدن ندارد. اگر آن را ببُریم ممکن است رگ بریده شود و در این صورت اسماعیل زنده نخواهد ماند.لذا با این وجود این خطر بزرگ دست به این کار نمی زنیم.سید ابن طاوس فرمودند:من به بغداد می روم در حله بمان تا تو را همراه خود ببرم و به پزشکان وجراحان آنجا نشان دهم شاید ایشان  علاجی بنمایند . باهم به بغداد رفتیم.سید پزشکان را خواست و آنها هم همان تشخیص را دادند و از معالجه من نا امید شدند. در اینجا سید ابن طاوس به من فرمودند:در شریعت اسلام افراد مثل تو  می توانند با این لباس ها نماز بخوانند ولی تلاش کن خودت را از خون پاک کنی. پس از آن گفتم: حال که تا بغداد آمده ام بهتر است به زیارت عسکریّین علیهما السلام  در سامرا بروم و از انجا به حله برگردم. سید ابن طاوس این نظر مرا پسندید. من هم لباسها و پولی که همراه داشتم به او سپردم و روانه شدم .هنگامی که به سامرا رسیدم وارد حرم عسکریین علیها السلام شدم و زیارت کردم و سپس به سرداب مقدس مشرف گردیدم. در آنجا به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر علیه السلام را شفیع خود قرار دادم و قدری از شب را همان جا ماندم .تا روز پنج شنبه سامرا بودم. آن روز به کنار رود خانه دجله رفتم وغسل کردم و لباس پاکیزهای برای زیارت پوشیدم و آفتابه ای که همراهم بود پر از آب کردم و برگشتم.   نزدیک در حصار شهر سامرا که رسیدم ناگهان چهار نفر سواره دیدم که از حصار بیرون آمدند. گمان کردم از اشراف عرب و بزرگانی هستند که گله دارند و گوسفندانشان در آن اطراف است.  هنگامی که نزدیک انها رسیدم مشاهده کردم دو نفر شان جوان و یکی پیرمرد است و نقاب گذاشته و چهارمی بسیار با هیبت است و فَرَجِیِه(جامه مخصوصی که در آن زمان ها روی لباسها می پوشیدند) به تن دارد و شمشیری حمایل کرده است. آن سوارها نیز شمشیر به همراه داشتند  پیرمرد نقاب دار نیزه ای در در دست داشت. او سمت راست راه ایستاد و آن دو جوان سمت چپ ایستادند. صاحب فرجیه میان  راه ایستاد. سوار ها سلام کردند و من پاسخ سلامشان را دادم.مرد فرجیه پوش به من فرمود:فردا پیش اهل وعیال خود خواهی رفت. گفتم: آری. فرمود:بیا جلو تا آن چیزی که تو را به درد واَلَم وا می دارد، ببینم.من از اینکه به بدنم دست بزند کراهت داشتم زیرا تازه از آب بیرون آمده بودم و پیراهنم هنوز خیس بود. بااین حال پیروی کردم وپیش او رفتم.  هنگامی که به نزدیکش رسیدم خم شد و یک دست خود را روی شانه ام گذاشت و با دست دیگرش زخم را فشار داد.به گونه ای که دردم آمد و سپس روی اسب نشست. ان پیرمرد گفت:رستگار شدی ای اسماعیل گفتم:ما و شما ان شاءالله همه رستگاریم.و از اینکه پیرمرد نام مرا میدانست شگفت زده شدم.پیرمرد گفت:این بزرگوار امام عصر تو است. من نزدیک رفتم و پاهای مبارکشان را بوسیدم   حضرت اسب خود را راند.من نیز در رکابشان می رفتم. فرمودند: برگرد. گفتم: هرگز از حضورتان جدا نمی شوم. فرمودند: مصلحت در آن است که برگردی.باز گفتم: از شما جدا نمی شوم. در اینجا آن پیرمرد گفت:ای اسماعیل ایا شرم نداری که امام زمانت دو بار فرمود برگرد و تو فرمان ایشان را پیروی نمی کنی. با این سخن در همان جای خودم ایستادم و حضرت چند گامی دور شدند سپس به من توجه کردند و فرمودند:زمانی که به بغداد رسیدی ابوجعفر خلیفه که نام او ((مُستَنصِر))است تو را می طلبد هنگامی که پیش او حاضر شدی و به تو چیزی داد نپذیر و به علی بن طاوس بگو نامه ای در خصوص تو به علی بن عوض بنویسد من هم به او می سپارم که هر چه میخواهی به تو بدهد.سپس هم با اصحاب خود تشریف بردند تا از نظرم غائب شدند.  من در آن حال از جدایی ایشان تاسف خوردم و بر زمین نشستم و ساعتی متحیر ماندم.سپس از آن به حرم عسکریین علیه السلام مراجعت نمودم. خدام آستانه دورم  جمع شدند و مرا دگرگون دیدند. گفتند چه اتفاقی افتاده آیا کسی با تو جنگ و دعوا کرده است. گفتم نه آیا آن سوار هایی که کنار در حصار بودند را شناختید.  گفتند انها از اشراف و گله داران سامرا هستند. گفتم نه این گونه نیست یکی از آنها  امام عصر علیه السلام بود . گفتند: آن پیرمرد امام زمان علیه السلام بود یا کسی که فرجیه به تن داشت.گفتم آن که فرجیه به تن داشت. گفتند زخم خود را به او نشان دادی؟گفتم آن بزرگوار با دست مبارکش آن را گرفت و فشار داد به گونه ای که به درد آمد. و پای خود را بیرون آوردم که آن محل را به ایشان نشان دهم مشاهده کردم از دمل و جراحت هیچ نشانی نیست. از تعجب  تردید کردم که دمل در کدام پایم بود.پای دیگرم را بیرون آوردم باز هم هیچ نشانی نبود.تا مردم این مطلب را دیدند ناگهان همه به من هجوم اوردند و جامه ام  را تکه تکه کردند و جهت تبرک بردند و بطوری ازدحام شد که نزدیک بود پایمال شوم. در آن حال خدام حرم من را به خزانه بردند. ناظر حرم مطهر عسکریین علیه السلام وارد خزانه شد و مرا دید.پرسید چه مدت است از بغداد بیرون شده ای؟  گفتم یک هفته. او رفت و من آن شب را در سامرا به سر بردم.پس از نماز صبح وداع نمودم و از شهر بیرون آمدم. اهل آنجا مرا همراهی کردند. به راه افتادم و شب را میان راه در خانه ای خوابیدم.صبح عازم بغداد شدم. هنگامی که به پل قدیم رسیدم مشاهده کردم مردم جمع شده اند و هر کس عبور می کند از نام و نسبش می پرسند. هنگامی که من هم رسیدم از من نیز پرسیدند.تا نام و نسبت خود را گفتم ناگهان هجوم آوردند و لباس هایم را پاره پاره کردند و حسابی خسته ام کردند. پاسبان محل در این باره نامه ای به بغداد نوشت. مرا از آنجا حرکت دادند و به بغداد بردند.مردم آنجا نیز برسرم هجوم آوردند و لباس هایم را بردند و نزدیک بود از زیادی جمعیت هلاک شوم. وزیر خلیفه که اهل قم و از شیعیان بود سید ابن طاوس را طلبید تا این حکایت را از او بپرسد. ایشان هم تصمیم گرفت پیش وزیر برود در میان راه مرا دید همراهان او مردم راکه دور من جمع شده بودند از اطرافم متفرق کردند.ایشان به من فرمود ایا این حکایت مربوط به توست؟ گفتم آری. از اسب به پایین آمد و پایم را برهنه نمود وقتی هیچ نشانی از آن جراحت ندید دگرگون شد و از حال رفت و بیهوش شد. سید را هوش آوردند ایشان هم دست مرا گرفت و گریه کنان نزد وزیر برد وگفت: این شخص برادر و عزیزترین مردم نزد من است.وزیر از موضوع پرسید من هم ماجرا را بازگو کردم .سپس او پزشکانی که جراحت مرا دید بودند را احضار کرد و گفت جراحت این مرد را معالجه و مداوا نمایید . گفتند جز بریدن و قطع شدن معالجه دیگر ندارد و اگر بُریده شود بیمار می میرد  وزیر گفت  اگر قطع شود و نمیرد چه مدت لازم است تا گوشت در جایش بروید؟گفتند دو ماه طول خواهد کشید اما  جای بریدگی گود میماند و مو نمی روید.وزیر گفت جراحت او را کی دیده اید؟گفتند:ده روزپیش. وزیر پای مرا به پزشکان نشان داد آنها مشاهده کردند که مانند پای دیگرم صحیح و سالم است و هیچگونه نشانی از جراحت در آن نیست. یکی از آنها فریاد زد این کار،کار عیسی بن مریم علیه السلام است. وزیر گفت هنگامی که کار شما نباشد ما خودمان می دانیم کار کیست.آن گاه وزیر من را به نزد خلیفه که مستنصر بود برد.او کیفیت سلامتی یافتنم را پرسید. من هم ماجرا را توضیح دادم.دستور دادهزار دینار برای من بیاورند وگفت این پول را هزینه راهت قرار بده. گفتم جرات ندارم ذره ای از آن را بردارم. گفت از که می ترسی گفتم از کسی که این معامله را با من نمود و مرا سلامتی داد زیرا به من فرمودند:از ابوجعفرچیزی نپذیر. خلیفه از گفته من گریه کرد و ناراحت شد و من هم از او چیزی نپذیرفتم و از پیش او بیرون رفتم.

العبقری الحسان،ج2،ص57و کتاب برکات حضرت ولیّ عصر علیه السلام،ص31تا37